مير تقي الدين كاشاني
584
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
از روز ازل جز به غبار كف پايش * سكّان سماوات ندانند قسم را از شادى آن زمزمش از چشم روان شد * از مقدم او مژده چو دادند حرم را در لعل و گهر غرق شده كشتى افلاك * هرگاه كه برداشتهاى تيغ و قلم را صد بوسه زند از لب مژگان به لب پات * بر ديدهء خورشيد نهى گر تو قدم را اعجاز كلام تو ز دُرّ شنوايى * لبريز كند همچو صدف گوش اصمّ را بر جاى لعاب از دهنش زَهره بريزد * گر نام برى وقت غضب شير اجم را در مكتب تقديم تو از تختهء تعليم * بودهست بسى كسب شرف طفل قدم را چون نار همه جوف فلك پر شود از وى * گر عرض دهد حشمت جاه تو حشم را شاها منم آن كس كه پس از طاعت يزدان * جز مدح تو نشناختهام شغل اهم را مشهور از آنم به سرورى كه زدايم * با صيقل مدح تو ز دل زنگ الم را * * * ساقى بده آن آينهء روى كرم را * آن شعله زن خرمن اندوه و الم را « 1 » خورشيد بود بر سر او پرچم مشكين * از جام شعاعش بفرازد چو علم را هر ذرهء خاكش شود از شوق مشامى * گر باد برد بوى از او تربت جم را هر باد كه بويى برد از وى شكفاند * چون نفخهء گلزار ارم بخت دژم را زين لعل مروّق قدحى پر به من آور * تا بركنم از سعى تو پيمانهء غم را از جام چو شمع رخش افروخته گردد * پروانه صفت عقل ازو سوخته گردد ساقى بده آن مى كه چراغ دل جام است * آن شعله كه چون آب نهان در گل جام است آن شعلهء موّاج كه گويى ز لطافت * چون باد لب لعل بتان در دل جام است هر صبح چرا ساغر زرّين به كف آرد * گر پير فلك هم نه چو ما مايل جام است هر عقده كه در دهر بود عقل كند حل * سرّى كه خود حل شد ازو مشكل جام است تا واله و مجنون شودش عقل چو ليلى * رخساره برافروخته در محمل جام است كى نشئه ازين باده برد زاهد خودبين * هر خام دل افسرده كجا قابل جام است
--> ( 1 ) . اين تركيببند در تذكرهء پيمانه ، ص 242 آمده است .